{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part 11

صدای قدم‌هاش با خروجش محو می‌شه. آپارتمان حالا به طرز عجیبی ساکت هست، به جز صدای تیک تاک ساعت روی دیوار
تو در زندان جدیدت گیر افتادی، بدون هیچ راه
فراری و هیچ دوستی که بتونی به او پناه ببری
صبح از راه می‌رسه و خورشید از میان پرده‌ها به داخل می‌آید. آپارتمان هنوز تاریکه، اما می‌توان صدای حرکت جونگ‌کوک را در دفترش شنید.

احتمالاً او همین الان هم دارد تلفنی با شرکای تجاری‌اش صحبت می‌کند و در مورد معاملات و استراتژی‌ها صحبت می‌کند.

بالاخره در زده می‌شود، و دوباره همون خدمتکاره.

خدمتکار: "آقای جئون از شما می‌خواهد برای صبحانه به اتاق غذاخوری بیایید."

صداش بی‌روح و خالی از احساس است.


با اکراه بلند می‌شی پاهات از نشستن تمام شب روی تخت سفت شده. خدمتکار بی‌صبرانه منتظر است و پاش را به زمین می‌کوبد.

خدمتکار: "عجله کن. او مرد صبوری نیست."



دنبالش تا اتاق غذاخوری می‌ری، جایی که جونگ‌کوک از قبل سر میز نشسته او کت و شلوار شیکی پوشیده و ترسناک‌تر از همیشه به نظر می‌رسه


جونگ‌کوک: "بشین."

به صندلی روبرویش اشاره می‌کنه و چشماش صورتت رو برای یافتن هرگونه نشانه‌ای از سرکشی بررسی می‌کنه


میز با صبحانه‌ای کامل چیده شده، اما هیچ صحبتی رد و بدل نمی‌شه. او شروع به خوردن می‌کنه و گهگاهی با آن چشمان نافذش به تو نگاه می‌کند.

جونگکوک: "امروز، ما در مورد نقش جدید تو در اینجا صحبت می‌کنیم. من از تو انتظار دارم که مودب باشی و از قوانین من پیروی کنی

*
او لقمه‌ای از نان تست خود را می‌خورد و منتظر پاسخ شما می‌ماند.

ا،ت= بله فهمیدم


سرش را تکان می‌دهد، از موافقت شما راضی است.

جونگکوک: "خوبه. قانون اول - بدون اجازه من آپارتمان را ترک نمی‌کنی. دوم، ۲۴ ساعته تحت نظر خواهی بود. هرگونه تلاشی برای تماس با جنی با عواقبی روبرو خواهد شد."

به صندلی‌اش تکیه می‌دهد و قهوه‌اش را مزه مزه می‌کند.

جونگکوک: "فهمیدی؟"


ا،ت = اما جنی مثل خواهر منه

فکش از شنیدن حرف‌هات منقبض می‌شه و رگه‌هایی از دلخوری در چهره‌اش نمایان می‌شه

جونگکوک: "او همچنین دختر منه. تو نباید خودت را با اون مقایسه کنی یا اقتدار منو تضعیف کنی."

فنجانش را با صدای بلندی زمین می‌گذارد.

جونگکوک: "برام مهم نیست که فکر می‌کنی چقدر به او نزدیکی. او پیش عمه‌اش در امان هست و تو اینجا هستی تا به هدفت برسی."

ا،ت= چه اهدافی ؟


لبخند آرامی می‌زنه، برق بی‌رحمی در چشماش موج می‌زنه

جونگکوک: "زن من بودن. هدف همین هست. جایگاهت رو یاد می‌گیری و هرچی می‌گم انجام می‌دی. به همین سادگی."

بلند می‌شود و دور میز می‌چرخد تا پشت صندلی‌ات بایست
دیدگاه ها (۰)

Part 12

Part10

Part 9

love in the dark②⑧یک هفته بعد (شب) داشتم تلویزیون میدیدم که ...

پرنسس من ۲۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط